صفحه کرده ریگ و انگشتان قلم میکند با اب چشمش این رقم
گفت ای مجنون شیدا چیست این مینویسی نامه بهر کیست این
گفت مشق نام لیلی میکنم خاطر خود را تسلی میکنم
چون میسر می نگردد کام او عشق بازی میکنم با نام او
و از بیمغزی این زندگانی گشته ام بیزار
من از در جا زدنها سخت دلگیرم بسوی قهقرا رفتن
دلم غمگین از این سجاده بازیها و از معنی تهی ماندن
دلم تنگ است و با این مردم گمره نمی سازم
و یارب یارب بی روح مردم خسته ام کرده
در ان یارب که غوغا نیست شورش نیست انسان افرینی نیست
چه طرفی میتوان بستن
دلم تنگ است و غمگین است و روحم خسته و بیمار
که میدانم مسلمانم مسلمانی دل آگاهم
و میدانم مسلمان کیست تشیع چیست
عبث گفتم نه منهم نامسلمانم
و منهم مثل این مردم گرفتار خرافاتم
و از اصل مسلمانی بدورم نامسلمانم
مسلمان کی بود تاریک و افسرده
مسلمان نور پاک و موج فریاد است
مسلمان افتاب است افتاب عالم افروز است
دلم تنگ است و غمگین است و روحم خسته و بیزار
که می بینم بسی نامردمان پست با نام مسلمانی
چگونه ناجوانمردانه میتازند بر اسلام
بنام مسلم و مومن
چگونه می مکند این اقویا خون ضعیفانرا
ضعیفان نیز بیحالند
که هردو نامسلمانند
مسلمان نیست ان کو حق خود را می دهد از کف
و ان خوکی که حق دیگران را می خورد او هم مسلمان نیست
عجب اینان بهشت رایگان خواهند
بهشتی بی عمل بی کمترین زحمت
خدا داند: خدا داند: که این مسلک دروغین است
دلم تنگ است و غمگین است و روحم خسته و بیزار
که می بینم کنار کاخ مومنها مسلمانها مسلمانهای امروزی
هزاران کودک بیچاره مینالند و برخی از زنان بخت برگشته برای زنده ماندن اه
چه گویم که جای گفتنش نیست
کنون باقی است ازقران فقط اسمی و رسمی از مسلمانی
دلم تنگ است و غمگین است و روحم خسته و بیزار
خدایا : کردگارا : اه
چرا ویران نمی سازی جهانی را که ما نامردمان الوده اش کردیم ؟
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
و بقدر نیاز تو فرود می اید
و بقدر ارزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کار گشا میشود
یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
.... خداوندهمه چیز می شود همه کس را .......
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشوئید:
قلب هایتان را از هر احساس نا روا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبانهاتان را از هر گفتار ناپاک
و دستهاتان را از هر الودگی در بازار
و بپرهیزید :
از ناجوانمردیها
ناراستی ها
نامردمی ها
چنین کنید تا ببینید چگونه :
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
و در دکان شما کفه ترازوهایتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما اواز میخواند
مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟
اما اگر مظلومیت با معصومیت کودکانه همراه گردد درونم را بهم میریزد
امروز دختر خانم ۱۲-۱۱ ساله روستایی که از اداره ما یک ربع سکه برنده شده بود بهمراه پدرش جهت دریافت جایزه تشریف اورده بود از چهر ه اش معلوم بود دیشب را با دغدغه خاطر سپری کرده است
نمی توانم حالت ورود - برخورد - دریافت سکه - عجله برای خارج شدن از اداره -هراس از قاپیدن و بپول نزدیک کردن این ثمره شانس توسط پدر و نقشه هایی که این طفل معصوم برای این ربع زرین در مخیله اش می پرورید را بنویسم ولی میدانم و میگویم لحظاتی ناب ناب ناب از معصومیت و مظلومیت کودکانه را لمس نمودم ............
دردهای ناپایدار در تمامی ارکان تنم شروع استهلاک این جسم قراضه را نهیب میزندو من مانده ام با ۴۶سالی که نفهمیدم چگونه گذشت .
همیشه در سخنان پیرهااین نکته مکرر بگوشم خورده بود که ((ماکه نفهمیدم چگونه گذشت )) ومن با خود میگفتم چرا اینها اینگونه اند
نمی دانستم خود ...........................
شاید بعد از آلام و مصبیت ها بدترین حالت بیهودگی و عبث پنداری خود است
بخصوص اگر در پایان راه این احساس به ادم دست دهد.............
اینگونه ام .....................
امام بحق شاه مطلق که آمد حریم درش قبله گاه سلاطین
گل باغ احسان شه کاخ عرفان در درج امکان مه برج تمکین
یکباره توفیقی حاصل امد تا در رکاب عزیزترینهایم لیاقت عتبه بوسی استان ملک پاسبان امام الهمام الرئوف االسلطان ابالحسن علی ابن موسی الرضا المرتضی رابدست اورم اما از سال ۸۱که تشرف حاصل نشده بود در درون خودم دنبال علت عدم باریابی بمحضر قدسی ان ملجا الناس عند الشدائد را بارها و بارها مرور کردم انچه حاصل امد همان جواب همیشگی و تکدر ائینه درون بواسطه غبار های عصیان بود اما اینبار با خودم عهد کردم بدون تعصب زائرانه و جو گرفتگی حجم ها و نقش و نگار ها با امام خلوت کنم و حرف بزنم ......
نشستم روبروی ایوان طلاو غرق در انهمه همهمه و اشتیاق و نقش و نگار و منبت ومعرق و اسلیمی و خطائی و مورب و خاتم و عقیق و محرابی و ائینه کاری و.........به وجه تسمیه غریب الغربا اندیشیدم ...........................................
زائری با عجز و لابه به زبان ترکی به آقا میگفت :تو غریبی اقا اینهمه صحن اقا اینهمه طلاکاری ....آقا گلدسته های طلات داره چهارتامیشه ..........ووووووووو...........اقاجمعییتا ببین اینا همه برات میمیرندووووواقاغریب نیستی
و من دراین بین غربت اقا را میفهمم نه زیاد باندازه فهم خودم
و میدیدم آقای غریب در این میان داد از غریبی میزند
ای مقتدر ای در عین اقتدار مظلوم
وای مظلوم همه زمانها
سلام بر تو ای امیر بیان
ای بیانت امیر بیان
ای همه قلمها پیش قلمت شکسته
ای همه بیانها پیش بیانت الکن
جوانمردی کودکانه و لابه کنان بدنبالت میدود
و گذشت شرمنده توست
بدی دشمنی دشمنتر از تو ندارد
و خوبی در ایینه وجود تو تجسم می شود
نگریستن به قامت رعنای عدالتت
کلاه را از سر طفل عقل میاندازد
دشمنی با تو دشمنی با همه خوبی است
تو همه خوبی و دشمنت همه بدی است
ای علی فهم من از تو
باندازه فهم مورچه ای است از افلاک
و شاید مورچه از افلاک تواند فهمی داشت
ای علی زندگیت تعریف جدیدی از حیات بود
و چه نابخردانه میخواهند افتاب را با گل بپوشانند
و تا ریشه در زلال معرفت تو ست
این نهال خشکی ندارد
و تنومندتر استوار تر و سبز تر
و اما مظلومیت جاری است
تا اعماق آینده
که در دل تاریک تاریخ
کاشتی انرا
و چه میراثی از تو بجا ماند
که هر کس بتو تاسی کند باید
سندی از مظلومیت ارائه نماید
******* انی اعلم ما لا تعلمون *******