معصومیت

هیچ چیز در این دنیا باندازه مظلومیت روانم را متاثر نمی سازد اینکه ببینم یکی ظالمانه بحقوق دیگران دست اندازی میکند و جلوداری هم ندارد چهره مظلومانه ستمکش تا اعماق قلبم را جریحه دار میکند

اما اگر مظلومیت با معصومیت کودکانه همراه گردد درونم را بهم میریزد

امروز دختر خانم ۱۲-۱۱ ساله روستایی که  از اداره ما یک ربع سکه برنده شده بود بهمراه پدرش جهت دریافت جایزه تشریف اورده بود از چهر ه اش معلوم بود دیشب را با دغدغه خاطر سپری کرده است

نمی توانم حالت ورود - برخورد - دریافت سکه - عجله برای خارج شدن از اداره -هراس از قاپیدن و بپول نزدیک کردن این ثمره شانس توسط پدر  و نقشه هایی که این طفل معصوم برای این ربع زرین در مخیله اش می پرورید را بنویسم ولی میدانم و میگویم لحظاتی ناب ناب ناب از معصومیت و مظلومیت کودکانه را لمس نمودم ............

پیری

آنچه اینروزها بعناوین مختلف از جمله ناخوشی های مبهم آزارم میدهد وادارم میکندقبول کنم که پیری زودرسی را که برای خود بواسطه وضعییت نابسامان زندگی نوجوانی و جوانی ام پیش بینی کرده بودم از راه رسیده است .

دردهای ناپایدار در تمامی ارکان تنم شروع استهلاک این جسم قراضه را نهیب میزندو من مانده ام با ۴۶سالی که نفهمیدم چگونه گذشت .

همیشه در سخنان پیرهااین نکته مکرر بگوشم خورده بود که ((ماکه نفهمیدم چگونه گذشت )) ومن با خود میگفتم چرا اینها اینگونه اند

نمی دانستم خود ...........................

 

پوچی

پشت این دیوار غیر یک هیچ بزرگ هیچی نیست

شاید بعد از آلام و مصبیت ها بدترین حالت بیهودگی و عبث پنداری خود است

بخصوص اگر در پایان راه این احساس به ادم دست دهد.............

اینگونه ام .....................