طبیعت

امروز افتابی گرم و دلچسب  با آسمانی آبی و بدون ابر در دل زمستان حال و هوائی فراهم اورد تا سری بدشت و صحرا بزنم اول رفتم باغ .....زمین باغ بر اثر یخاب بسیار جالب و دوستداشتنی شده بود ردپائی از گله گوسفندان همه جا نمایان بود شخم هفته قبل زمختی خود را از دست داده بود و کم کم مرا به کار دعوت میکرد ........اماده سازی زمین برای کشت و کار .... واقعا" هر بار که بزمین سر میزنم با دفعه قبل احساس متفاوتی دارم ....امروز احساس خوبی داشتم و دلم میخواست شروع کنم .......اما بدنی که  سه ماهی است طعم تنبلی را چشیده سرسختانه مخالفت میکرد همیشه اینجوریه .......بعدا " کم کم عادی میشه و خستگی همراه با رخوت بعد از برگشت از باغ حالتیه که دوستش دارم .......خلاصه امروز باندازه همه روزهائی که از باغ دور بودم باهاش حال کردم و .....یه دفعه دیدم ساعت چهاره و ناهار نرفتم خونه ............چون این وضع مکرره .....بخاطرش زیاد خودمو سرزنش نمیکنم .....بالاخره برای هر سیاحت و تفریحی باید هزینه کرد ....... و منم کمترین هزینه را با بالاترین فایده  داشتم جای همتون خالی ........

باری کار زیاده باید اول چوب و چیلارا از کف باغ جمع کنم و بسوزونم .کاری که بسیار دوست دارم بوی دود آتش طبیعی معرکه است بعد اماده برای بیل زدن نصف مشجر و زهکشی و مرزبندی و بقول رعیت ها بستن زمین شخم زده و واداشتن اون یرای کاشتن درخت انار و در کنارشم کدو و خیار و سایر صیفی جان مورد نیاز خودمون  

این شب ها

این شب ها وقتی بخودم فکر میکنم و انچه بر من و زندگی ام گذشته است و خاطرات تا امشبم را بازنگری میکنم مشهود ترین نکته گذشت پر سرعت دوران عمر است که با فراز و نشیب های فراوان مثل ماشین های مسابقه گذشتیم و بسرعت هر چه تمامتر به خط پایان نزدیک میشوم از زندگی در خانه محقر و کوچک قدیمی با یک اتاق و چندین خانوار در یک خانه جمعی و سپس تحصیل و سربازی و جبهه و استخدام و ازدواج و .............باری  

سهراب

باري هر چه ميگوئيم از سهراب دلمان قرار نميگيرد

و سهراب گنجي زير خاكي است كه هر چه ميسائيمش جلاي بيشتري

مييابدو  

توقف

چهار سالی میشود که در شعبه محل خدمتم توقف داشته ام و این در تاریخ بانک کم سابقه بوده است ولی انگار نارسائی هائی نامشهود رشته امورجابجائی پرسنلی را در سازمان دستخوش نابسامانی کرده است فاصله استخدام در سالهای  ۵۹تا ۶۶خودش را در چند مقطع نشان داده و فشار بسیارزیادی را بر پیکره و ساختار پرسنلی و انتصابات وبحث شایسته سالاری در بانک وارد آورده است

چنانچه زنجیره ورودی نیروی سازمان دچار افقاد حلقات شود اوضاع بر نیروهای موجود مشکل خواهد شد ............ 

روزگار

آنكه نامخت از گذشت روزگار

هيچ ناموزد زهيچ آموزگار

راستي روزگار دوراني يكسان دارد با اندك تحقيق و تفحص اين نكته براحتي قابل دسترسي است .......

اخرین روز ماه

پایان

عمو و عمه پايان نامه غميني بر زندگي نوشتند ما كه هنوز شوكه هستيم ولي واقعيت قابل انكار نيست هر دو رفتند ... و مگر اخر جز با رفتن پايان مييابد؟

ماه سفر(صفر)

ماه صفر رفته رفته دارد به روزهای پایانی خود نزدیک میشود

برای فامیل ما این ماه ماه سفر بود سفر دو تن از نزدیکان خوب و صمیمی

روزنوشت

غلامعباس لطیفی

خاک

پایان عمو

باری رفتیم تهران خونه عمو .........همیشه وقتی رو به تهرون میرفتم روبروی حسن اباد که میرسیدم ......یه نگاه به دست راست جاده مقابل حسن اباد میکردم .........حس خاصی بهم دست میداد که بار اخر اون حس دیگه نبود ..........عمو تنها کسی بود که با نگاهش عمق دوستیشو بهمون میگفت .........دوستی خاصی که از جنس چیزی بود به تعبیر امروزیا مثل فیبر نوری .........مثل نور روشن و زلال ......و سریع الانتقال .......و با شور و شوق ..........عمو مظلومیتی خاص داشت.......که همه اندوه ما بخاطر این مظلومیت و کم توقعی بی آلایشی و........بود ......خلاصه کلکسیونی بود از همه خوبیها که هر چه بیشتر بگردی خوبی بیشتری پیدا میکنی .......و حالا میفهمم بعضی ها با ان که نیستند......... چقدر هستندو بعضی ها با ان که همیشه در دسترسند ....................بگذریم  

بعد رفتیم بهشت زهرا ..........روی تابلو سالن تطهیر اومد .......مرحوم حاج حسن لطیفی و زیر اسم عمو نوشت ........خاتمه ..........گر چه منظور خاتمه عملیات حسابداری و انتقال جسد عمو به سالن غسل و کفن بود .....ولی برام سخت بود بعد از اسم عمو کلمه خاتمه رو بخونم گفتم یعنی اخرین بار عمو رو ببین ...........یدفعه چن تا جسد با کاور اومد اولی رو که باز کردن دیدم عموم با ارامش .........در خواب ........چون بدنش چاق نبود مرده و خوابش خیلی فرق نمیکرد .........از پشت شیشه ها خوب دیدمش ..........تا غسل تموم بشه چرخی زدم .........دنیای متفاوتی بود........همه قشری اومده بودن ........... وهمه همدرد ...............و همداستان .........هراسان ..............منتظر...... مجموعه پیچیده ای از احساسات و هنجارها ی ممکن کنار هم قطار شده بودند .....و صحنه های عجیبی ........زنی زیر لب میگفت برات بمیرم بابا ............یه جوون هی میگفت مسعود جون .........جون ...........جونم .......یکی میگفت هنوز نیوردنش ........یکی دیگه ........اهان .............بیان اینجا اسمشو دادن و خلاصه تحملا بیشتر میشه

انچه گذشت

خدا حافظ عمو

باری عمه خوبم برحمت خدا رفت و روز پنجشنبه ۷/۱۰/۱۳۹۱با تشیع جنازه نسبا" شلوغی در کنار قبر همسرش بخاک سپرده شد قبل از اتمام تشییع جنازه داماد عمو از تهران به بچه های عمو که اومده بودن زنگ زده و گفته بود خودتونو سریع برسونید با مهمونا نشسته بودیم مهدی اومد اشاره کرد عمو هم رفت ...........چه خبر شد همه زار زدن ......زهره ............ممدرضا...........خاله معصوم ..........ننه از هه بیشتر ...........بابا را نگفتیم بهش ........اما واقعا" برامون سخت بود تو یه روز دو تا فامیل نزدیک خونی خوب مهربون ...............حالا فردا ختم عمه است و از تهران گفتند تشییع جنازه عمو هم هست ......... 

خداحافظ عمه

امشب ساعت هشت رضا عمه زنگ زد حال عمه را که پرسیدم ........بغض کرد .....گفتم رضا چی شده ..........گفت عمه تموم کرد .............تمام انچه از عمه عشرت میدونستم مثل یک نوار از جلو چشمم گذشت .........از خیلی قدیما ....که ما بچه بودیم و عمه صاحب زندگی و باغ (در سفده) و (بله بادوم) بود وما گاها" سری به میوه جاتش میزدیم ....و دیدار روزمره عمه از ننه اقا و ..........سلام و حال و احوالش تو دالون خونه قدیمی ...........جواب تکراری عمه که میگفت سلام عمه جون ........و حالا که بزرگتر شده بودم و عائله مند میگفت سلام عمه جون ...........قربونت برم ........... گفتم همه و همه خاتمه یافت و عمه رفت  

باغ

باغ همیشه برایم اموزنده بوده است مدرسه ای با یک شاگرد و هزاران استاد از خاک و اب و برگ و ساقه و رشد و جوانه و میوه و بالاخص گل

ولی درسهای دیگری هم این مدرسه دارد از جمله اینکه میبینی درخت هرچه دارد بالاخره بزمین میافتد اول میوه اش و بعد برگش

ولی هر کدام با سرنوشتی و داستانی خاص

میوه با رسیدن و کمال

وبرگ با زردی وزوال

راستی چقدر اموزنده است

عمو و عمه

شاید گفتن این نکته که فامیل پدری محبت خاصی دارند و بواسطه خون و توارث از قدیم الایام به صداقت در محبت تعریف شده اند برای من که فامیل مادریم بمن نزدیکترو و محبتشان محسوس تر است کار اسانی نباشد اما هر چند رشته حبشان باریک بنماید ولی گسستنی نیست و از جنس ابریشم ناب است باخبر شدم عموحسن بعلت کسالت بستری شده بملاقاتش در مریضخانه ای در تهران رفتم تنها عموی موجود را نیز بهمراه بردم خوشبختانه در روز ملاقات حال عمو بطرز عجیبی بهتر شد تا جایی که عمو زاده ها قدم عمو را خیر گرفتند و عمو یبستری بهتر شداما با رسیدن خبر ناخوشی عمو عمه ام که بسیار کم طاقت بود از پا افتاد و به کما رفت تا امروز هم بدون هیچ تغییر مثبتی گرفتار تخت بیمارستان است .............اللهم اشف کل مریض .......امین