باباو ننه
هرچه پيش ميرويم بابا و ننه پير تر ميشوند واين براي من كه بيش از همه بچه ها پدر و مادر را درك كرده ام و در نزديكي انان زندگي ميكنم پريشان كننده تر است الان كه پايان هفته ها به روستا ميروم بيشتر با با و ننه خوابيده اند مخصوصا ننه كه كمتر خوابيدنش را ديده ام بيحالي و ناتواني اش برايم ايجاد دلشوره عجيبي ميكند هيچ كاري دستم نيست باتلاق بيرحمي كه در پايان اين رود خروشان انتظار همه راميكشد و غرق شدن در گل و لاي آن اتفاقي حتمي است مو را بر بدنها سيخ ميكند تصور خاموشي چراغي كه زيت آن وجود مادرم و اكسيژن آن نفسهاي گرم مادر است مرا تا دم دماي اين باتلاق ميكشاند هنوز مادر تا بيرون از خانه همه راهمراهي ميكند و در اين سوز سرما تا ما از نظرش محو شويم ايستاده و دست تكان ميدهد نميدانم چرا ميخام هميشه اونجا باشم ...........................
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 23:36 توسط عباس
|