باباو ننه

هرچه پيش ميرويم بابا و ننه پير تر ميشوند واين براي من كه بيش از همه بچه ها پدر و مادر را درك كرده ام و در نزديكي انان زندگي ميكنم پريشان كننده تر است الان كه پايان هفته ها به روستا ميروم بيشتر با با و ننه خوابيده اند مخصوصا ننه كه كمتر خوابيدنش را ديده ام بيحالي و ناتواني اش برايم ايجاد دلشوره عجيبي ميكند هيچ كاري دستم نيست باتلاق بيرحمي كه در پايان اين رود خروشان انتظار همه راميكشد و غرق شدن در گل و لاي آن اتفاقي حتمي است مو را بر بدنها سيخ ميكند تصور خاموشي چراغي كه زيت آن وجود مادرم و اكسيژن آن نفسهاي گرم مادر است مرا تا دم دماي اين باتلاق ميكشاند هنوز مادر تا بيرون از خانه همه راهمراهي ميكند و در اين سوز سرما تا ما از نظرش محو شويم ايستاده و دست تكان ميدهد نميدانم چرا ميخام هميشه اونجا باشم ...........................

امشب

ناهنجاری ها

از اول عمرم هر چه روبه جلو میرویم به گرد پای تغییرات و تحولات نمیرسم گوئی مسابقه ای پر هیجان در تمامی سطوح در جریان است اخلاق عادات روشها و منش هابقدری دچار دگردیسی شده که برایم غیر قابل پذیرش مینماید در این میان کسانی که در این مسابقه بسیار عقب هستند ولی ژست برندگان خط اول را بخود گرفته اند جالبتر ار همه است

باری اوضاع کاری همچنان مشوش است و موفقیت دور از دسترس مشکلات جانبی که مزید بر علت هاشده و زندگی هر روز چهره واقعی و غیر قابل اعتمادش را بیشتر نمایان میکند

تاچه شود ...............