کمر
در بر کوه "" دو گوش ""
تا دم " در بشکن "
روبرو غول سیاه " لاسخ "
در پس " اب درم"
زیر پا " استرک " است
خانه ام در جایی است
که چراغش نور " فرزند علی " است
دیه من چون گنج است
حافظش مار " کمر"
خفته ماریست دژم
گر چه امروز به قهر
ناخن بی رحمی
میخراشد بدنش
به امیدی که کند پوست
به امیدی که درارد جگرش
لیک این مار هنوز
سرد و افسرده بخواب
زخمهایی چه عمیق
خلدش تیغ ستم
تا به اعماق وجود
شایدامروز و یا فردایی
سخت غلتی بزند
و برون اندازد زتن مجروحش
دشنه اخته زهرالود
وبغرد .. بفشارد درهم
تن ارباب ستم
بشکند ستخوانشان
لیک انگاه ازان ضربت ها
که زدستی به تنش طراران
خون پاکش جاری
رفته تابش ز تن و مخمور است
جسم بیجان وی افتدبکنار
و بگوید با ما
که چه ارزان بخریدند مرا
وشما
بفروختید مرا.... به بهایی اندک
ثمن بخس نه هم ارز من است
دیر بازی است که من
خفته برگنج شما
حفظ کردم ز شرور
گنج پنهان شما
و شما هیچ زخود پرسیدید
قامت رعناتان زچه استاده چو سرو
از کمر بوده..............کمر ..........
باری از قصه فتادیم بدور
قصه ان ده خوب
مردمانی همه نیک
غیر جزوی اندک که نشاید و نباید بشماریم از ان جمع بزرگ
چشمها کاسه نور
پشتش اندیشه نور
توی مشت همگی
شاکلیدی زبهشت
زادگاهم جایی است
دم نزدیکی افسوس بزرگ
توی گرمابه فین
ولب چینی تنهایی سهراب عزیز
................زادگاهم ده نیست ...................
زادگاهم همه دنیای من است ...............................