مهر ماه هم از راه رسید هر روز صبح بچه های کیف بکول از پشت شیشه بانک خاطراتم را برایم زنده میکند. بابا برام یه کت کلاه خرید ۲۳تومن و یه جفت کفش بندی لاستیکی نو .روز اول مهر یه همسایه (اقامحمد امام) گفت :به به عباس اقا هم رفت مدرسه همین مراسم تشرف بنده بکلاس اول ابتدائی بود که در خاطرم مانده  معلم اول من خانمی بود استرکی که عروس بچه ارباب ده شده بود بنام دیماه خانم و مدرسه ما استثنائا خونه اقای خادم الفقرا نزدیک مخابرات فعلی بود .خیلی زود فهمیدم بیشتر از سایرین میفهمم و همان روزهای اول تمامی حرکات معلم را زیر نظر گرفتم و هنوز هم یادم مونده یه کفش پاشنه دار خوشگل که صداش زودتر از خودش میومد و هشداری برای همه تلقی میشدو چادری که از ماشین خط تا دم در بسر خانم بود و در استانه در مدرسه با یه حرکت تبدیل به یه بقچه میشد و بر جالباسی روی دیوار خشک میشد . هیکل درشت و قوی خانم معلم و جدیتش بهم فهموند که باید شاگرد خوبی باشم ولی من هم خوب بودم و شاگرد اول هم شدم مبصر نشدم چون مبصر باید یه ادم زورمند و زورگو باشد که شد. از همه باج میگرفت مداد /دفتر /یه قرونی /و هر چی سهل الوصول بود لوحه هااولین درس بودند یه سری عکس کنار هم که از نظر صوت و لحن هارمونی هم داشتند . ارد .بار.باران.جارو پارو.کاهو .اهو .نخ مخ . ماه . راه . چاه .شب. لب .خلاصه ماه اول لوحه و اعدادنوشتن از یک تا ده و الی اخر .همیشه درس بعدی را بلد بودم و احساسم در موقع تدریس معلمم را به سوی مقابله با من سوق میداد و تقریبا" میفهمیدم هم دوستم دارند بخاطر تیز هوشی و هم سر دوکمو میچینن بخاطر موزمار بودنم ولی کتک خوردن را تجربه نکردم چون یه فامیلی با خانم معلم داشتم از طرف زن دایی ام .ولی کتک با کلاس های قدیم عجین بود اولین تنبیهات با دو دست و یه پا بالا روبروی کلاس شروع شد و بعد یه سطل اشغال که قبلا فلاسک یخ بود از جنس فلز و دو جداره استوانه ای بارتفاع پنجاه و قطر بیست وپنج سانت که واژگونه روی سر شاگردان تنبیه شده قرار میدادند و هم باید تعادلش را حفظ میکردی هم وزنش را و هم درد ناحیه خط اتصالش به دور سر را . از ابتدای تحصیل هر وقت درسم را حاضر نکرده بودم عکس العملم فرو بردن سرم بود بدرون یقه ام و تا حالا و کلاسهای شغلی ام هم این عادتو دارم خلاصه سال اولو شاگرد اول شدم و بعنوان یه شاگرد خوب وارد کلاس دوم شدیم در دبستان شماره ۴کاشانچی .در کاشان اکثر قریب باتفاق محیط های اموزشی توسط افراد خیر بنیاد شده اند و اقای کاشانچی که امروز جزء مرحومین هستند چندین دبستان وقف کرده بود که چهارمیش در ده ما بود . خونه ما نزدیک مسجد بود و برای ما که سایر تفریحات رابلد  نبودیم تنها محیط جالب مسجد و مراسم منعقده در ان بود .نماز جماعت که با اذان حاج امان اله و امامت اقای کریمی برگزار میشد اولین تجربه حضور من در جلسات بزرگترها بود. بمرور دنبال اقا میرفتمو عباشو براش میاوردم. اقااحسن میگفت ولی چون بابا نماز جماعت نمی اومد با لهجه طاهرابادی میگفت این پسر خوب میشود ولی پدرش پوچ است .خیلی دوست داشتم مکبری هم بکنم ولی یکبار که رفتم حاج ماشاله تو ذکم زد و گفت اینجا مکبر نمی خاد هنوز باندازه همون روز ازش بدم میاد. جلسه قرائت هم میرفتم ولی چیزی نشدم چون خیلی کوچک بودم و هنوز هم قرانو خوب قرائت نمی کنم . در مدرسه ابتدائی عاشق جرق جرق اورسی های مدیر بودم که یواش قدم میزد و خیلی هم شیک بود یه پیکان ۴۸/۴۹قهوه ای نو نو که نگاه کردن بش قند و تو دل اب میکرد و ....... تاسال پنجم در دبستان بودم و در خونه یه اتاقی که هم قالیباف خونه ننه بودو هم اشپزخونه و هم اتاق خواب و هم پذیرائی و یه پستو هم داشت که خرت و پرت توش بود ننه اقا و خانم امامی و خانم صباغی همسایه ها بودند .خونه منحصر بفردی با اسامی منحصر بفرد مادر که اسمش صفیه بود ننه اقا اسمش خانم نجفی و خانم امامی که اقلیما خانم و خانم صباغی که بهیار نام داشت این انحصار را پررنگ تر میکرد . باری اول مهر ما را تا کجا برد