دو باره فرصتی پیش امد از باب اتصالمان به اینرنت پر سرعت بجهت ثبت نام از متقاضیان عمره در بانک و فیلمان یاد هند ونت کرد
خودم را محک زدم وقتی در وب بنویسم یعنی هستم و یک کار دیگر که هر وقت مسواک میزنم عند امید بزندگی ام است
از همشهری عزیزی که احتمالا" فامیل هم باشد ممنونم که نظر گذاشت و اظهار لطف نمود
باری از انچه گذشت فقط نقل مکان بمنزل جدید قابل توجه بود و بهبودی روز بروز نخ تسبیح زندگی خانواده پدری یعنی مادرعزیز و بهتر از جانمان که بهبودی اش تمامی رنج دوران ششماهه اخیر را چنان میشوید که گویی نسیا" منسیا ..........
و سایر اتفاقات که زیاد قابل توجه نبوده و گذر عمر را شاهد یم
باغ امسال بحمداله خوب بود ولی گرمای تابستان کمر درختان کم طاقت را شکست تا جائی که عمرشان به بهار اینده نخواهد رسید.......
اما ثبت نام حج برایم همیشه یاداور خاطره تشرف بمکه و مدینه و چگونگی جور شدن اسباب ان است
در سالی که پدر بشدت کسالت پیدا نمود و ۴۷شب در بیمارستان کاشان بستری شد چون غیر از من کسی در منطقه نبود هر شب ساعت ۱۰مادر را از بیمارستان میبردم خونه پیش بچه هاخودم برمیگشتم پیش بابا..و صبح عکس این کار .... وضع بابا بمرور بد و بدتر شد و علاوه بر بیماری خودش از محیط بیمارستان نیز بمرض بدتری الوده شد در حین این ایام زائر سرا ی مشهد بنامم درامد که بمحض اعلام انصراف دادم مادر ببابا گفته بود شب که رفتم بابا که دیگر صدایش هم درنمی امد گفت برو مشهد و زن و بچه ات را ببر گفتم نه گفت بتو میگم برو باز گفتم نه گفت تو بروی و نروی من خواهم مرد پس برو گفته باشه در صورتی که انصراف داده بودم ساعت ۱۰که بابا فکر میکرد رفته ام مشهد از پشت شیشه گرد اتاق بیمارستان بداخل اتاق نگاه کردم بساعت نگاه میکرد و گوئی بعادت هر شب منتظر من بود در را باز کردم تا منودید گفت نرفتی گفتم تا تو بستری هستی نمی رم اشگ در چشمانش حلقه زد همونموقع به خودم گفتم یه چیزی یه جائی نوشته شد تا کی صداش در بیاید ...بابا بخاطر ادامه معالجات به تهران اعزام شد و اخوی ها ادامه کار را تا سی و چند روز دیگه بعهده گرفتند و پدر پس از بهبود به منزل برگشت پس از هفت هشت روز که مردم برای عیادت میامدند و من هرشب به ده میرفتم و صبح برمیگشتم یه روز تلفن شعبه زنگ زد و اقای توکلی معاون وقت اداره امور استان پس از صبح بخیر گفت باید مژدگانی بدهی گفتم حاج اقا برای چه گفت لبیک اللهم لبیک .....یعنی چه نفهمیدم چی میگه گفت ما را فراموش نکنی دورکعت نماز پای شاذروان .......گفتم حاج اقا منظورتونو نمی فهمم گفت شعبه تو در استان اول شد و دیشب حاج اقا هنری گفت ر ئیسشو بفرستید مکه تشویقی ......برق گرفتم .....من .... مکه.......
هنوز از فامیل مادری هیچکس مکه نرفته بود از حاج اقا تشکر کردم و اومدم خونه .....حالا چه جوری بگم ....خلاصه گفتن در خونه همونو خوشحالی خانم و.....یهوی بغض و گریه و تفکر مظلومانه خانم که میتوانست از رفتن منصرفم کند ...........خلاصه اوضاع بد شدو با وعده و وعید هم کار درست نمیشد و پولی هم برای ثبنام نبود و .........