امشب ساعت هشت رضا عمه زنگ زد حال عمه را که پرسیدم ........بغض کرد .....گفتم رضا چی شده ..........گفت عمه تموم کرد .............تمام انچه از عمه عشرت میدونستم مثل یک نوار از جلو چشمم گذشت .........از خیلی قدیما ....که ما بچه بودیم و عمه صاحب زندگی و باغ (در سفده) و (بله بادوم) بود وما گاها" سری به میوه جاتش میزدیم ....و دیدار روزمره عمه از ننه اقا و ..........سلام و حال و احوالش تو دالون خونه قدیمی ...........جواب تکراری عمه که میگفت سلام عمه جون ........و حالا که بزرگتر شده بودم و عائله مند میگفت سلام عمه جون ...........قربونت برم ........... گفتم همه و همه خاتمه یافت و عمه رفت