باری رفتیم تهران خونه عمو .........همیشه وقتی رو به تهرون میرفتم روبروی حسن اباد که میرسیدم ......یه نگاه به دست راست جاده مقابل حسن اباد میکردم .........حس خاصی بهم دست میداد که بار اخر اون حس دیگه نبود ..........عمو تنها کسی بود که با نگاهش عمق دوستیشو بهمون میگفت .........دوستی خاصی که از جنس چیزی بود به تعبیر امروزیا مثل فیبر نوری .........مثل نور روشن و زلال ......و سریع الانتقال .......و با شور و شوق ..........عمو مظلومیتی خاص داشت.......که همه اندوه ما بخاطر این مظلومیت و کم توقعی بی آلایشی و........بود ......خلاصه کلکسیونی بود از همه خوبیها که هر چه بیشتر بگردی خوبی بیشتری پیدا میکنی .......و حالا میفهمم بعضی ها با ان که نیستند......... چقدر هستندو بعضی ها با ان که همیشه در دسترسند ....................بگذریم  

بعد رفتیم بهشت زهرا ..........روی تابلو سالن تطهیر اومد .......مرحوم حاج حسن لطیفی و زیر اسم عمو نوشت ........خاتمه ..........گر چه منظور خاتمه عملیات حسابداری و انتقال جسد عمو به سالن غسل و کفن بود .....ولی برام سخت بود بعد از اسم عمو کلمه خاتمه رو بخونم گفتم یعنی اخرین بار عمو رو ببین ...........یدفعه چن تا جسد با کاور اومد اولی رو که باز کردن دیدم عموم با ارامش .........در خواب ........چون بدنش چاق نبود مرده و خوابش خیلی فرق نمیکرد .........از پشت شیشه ها خوب دیدمش ..........تا غسل تموم بشه چرخی زدم .........دنیای متفاوتی بود........همه قشری اومده بودن ........... وهمه همدرد ...............و همداستان .........هراسان ..............منتظر...... مجموعه پیچیده ای از احساسات و هنجارها ی ممکن کنار هم قطار شده بودند .....و صحنه های عجیبی ........زنی زیر لب میگفت برات بمیرم بابا ............یه جوون هی میگفت مسعود جون .........جون ...........جونم .......یکی میگفت هنوز نیوردنش ........یکی دیگه ........اهان .............بیان اینجا اسمشو دادن و خلاصه تحملا بیشتر میشه