پایان عمو
بعد رفتیم بهشت زهرا ..........روی تابلو سالن تطهیر اومد .......مرحوم حاج حسن لطیفی و زیر اسم عمو نوشت ........خاتمه ..........گر چه منظور خاتمه عملیات حسابداری و انتقال جسد عمو به سالن غسل و کفن بود .....ولی برام سخت بود بعد از اسم عمو کلمه خاتمه رو بخونم گفتم یعنی اخرین بار عمو رو ببین ...........یدفعه چن تا جسد با کاور اومد اولی رو که باز کردن دیدم عموم با ارامش .........در خواب ........چون بدنش چاق نبود مرده و خوابش خیلی فرق نمیکرد .........از پشت شیشه ها خوب دیدمش ..........تا غسل تموم بشه چرخی زدم .........دنیای متفاوتی بود........همه قشری اومده بودن ........... وهمه همدرد ...............و همداستان .........هراسان ..............منتظر...... مجموعه پیچیده ای از احساسات و هنجارها ی ممکن کنار هم قطار شده بودند .....و صحنه های عجیبی ........زنی زیر لب میگفت برات بمیرم بابا ............یه جوون هی میگفت مسعود جون .........جون ...........جونم .......یکی میگفت هنوز نیوردنش ........یکی دیگه ........اهان .............بیان اینجا اسمشو دادن و خلاصه تحملا بیشتر میشه